مهاجر


تآلیف

 

 

سرداران سوله

خاطرات پزشکان از هشت سال دفاع مقدس

فاطمه دهقان نیری


فاطمه دهقان نیری

آدرس جدید

سلام

زین پس در این آدرس می نویسم.

سقف را بخوانید:

http://durnaha.blogfa.com/

 


فاطمه دهقان نیری

عکس یادگاری

 

رسول نزدیک پل ورودی شهر از جیپ پایین پرید و کناری ایستاد. جیپ غبار را به هوا بلندکرد و به راهش ادامه داد. آمبولانس­ها با  بدنه­های سوراخ سوراخ، شیشه­های شکسته، گِل­اَندود روی پل در رفت و آمد بودند. آژیرشان، کشدار و بی­وقفه شنیده می­شد. کامیون­ها گاهی همراه با صدای سرود آهنگران _که از بلندگوی نسب شده بالای کابین راننده­ پخش می­شد - و گاه لق­لق کنان، نیرو و مهمات و آذوقه حمل می­کردند. مابین­شان گاهی هم جیپ نظامی، حامل فرماندهان از روی پل می­گذشت.

نسیمی سبک هُرم گرما را روی هیکل به خاک نشسته­اش جابه­جا کرد و بوی گند جنازه بینی­اش را انباشت. بوی تجزیه شدن خون و گوشت انسان. فندک را که روشن کرد جنازه­ها را دید. دوتا بودند، یکی دمر و دیگری طاق باز، باد کرده بودند. از چشم آن­یکی که طاق باز افتاده­بود، کرم بیرون می­آمد. دست و پایش را جمع کرد تا از سنگر بیرون بزند. گلوله­ی خمپاره­ جلو در سنگر منفجر شد. گرد و خاک داخل سنگر را پر کرد. لحظه­ای بعد انفجار دیگری سنگر را لرزاند. تنش را به سمت جنازه­ها کشید. صدای انفجار گلوله­ها لحظه­ای قطع نمی­شد. هرلحظه خودش را بیشتر به زیر جنازه­ها فرو می­برد. گوشش نمی­شنید و چشمش نمی­دید. انفجارها تنش را می­لرزاند. لحظه­ای سنگر آرام گرفت. چشم باز کرد. گرد و غبار داخل سنگر معلق بود. سکوت اطرافش را در خود گرفته­بود. تنش را از زیر جنازه­ها و از لابه­لای سنگ و خاک بیرون کشید. بوی جنازه می­آمد، از تنش دستش و سرش.

سراشیبی را به سمت رودخانه پایین رفت. هیاهوی رفت آمد آمبولانس­ها در گوشش کمتر شد. رودخانه در حاشیه شهر پرتلاطم می­رفت.

لباس­هایش را از تن کند. کنار رود انداخت و تن به آب داد. دیگر جز صدای غلتیدن آب چیزی نمی­شنید. بوی جنازه­ها لابه­لای قطرات آب محو شد. غوطه خورد و رفت جلوتر و پایین­تر و برگشت سر جایش. تن از آب بیرون کشید. کنار رود کوله­اش را باز کرد. کاغذ­های تا شده را داخل کوله دید.

عرق روی گونه­ی عکاس می­سُرید و در ته ریش چانه­اش گُم می­شد. سربازی دست روی شانه­­ی او گذاشت. «چرا کِنِس بازی درمیاری. فیلم که مال تو نیس. بنداز دیگه. می­دونی خونواده­هامون چه قدر خوشحال   می­شن؟»

عکاس دوربینش را درکیف گذاشت و زیپ آن را کشید. نگاه چشمان ریز و تو رفته­اش را به چهره سرباز دیگری که روبه رویش ایستاده­بود و حرف می­زد، دوخت. سرباز شانه به موی پرپشت مشکی­اش می­کشید و تار­های آن را به پشت گوشش هدایت می­کرد. «بنداز دیگه بابا! خیال می­کنه نوبرشو آورده.»

در کوله­اش را بست. بسیجی 15_16 ساله­ای شانه­اش را کشید و هیکل چاق عکاس روی پاهایش روبه او چرخید. «من عکسُ برا خودم می­خوام. می­خوام بزنم به دیوار سنگر. بنداز دیگه.»

«من می­خوام بفرستم برا ننه­ام. بیا علی، بیا با هم بندازیم. حتماً ننه­ام به ننه­ات نشون می­ده. بیا باهم بندازیم.»

دو سرباز دست روی شانه­ی هم انداخته و لبخند را روی چهره­شان نگه داشته­بودند. بسیجی به آن­ها مات مانده­بود.

عکاس، دوربین را در کوله جا داد و گفت: «چندبار بگم نمی­تونم. من اومدم فقط از فرمانده­تون عکس بندازم. انداختم. می­گم بچه­های دیگه که میان ازتون بندازن.»

رسول کناری ایستاده­بود و آن­ها را نگاه می­کرد. کوله­اش را در چنگ فشرد. دندانش به هم ساییده شد و انگشتان دست دیگرش را محکم مشت کرد.

آفتاب پوست پشتش را سوزاند. لباسش را از ته کوله بیرون کشید. کاغذهای تا شده از کوله بیرون ریختند. لباسش را پوشید. کنار کاغذ­ها نشست.

عکاس گفت: «باید برم یه مقر دیگه عکس بگیرم. یه حلقه فیلم بیشتر ندارم. میان... دوستام میان ازتون عکس می­ندازن.»

دست تکان داد و رفت. هر کدام به سویی رفتند. بسیجی از سنگرها فاصله گرفت و زیر نگاه رسول که او را دنبال می­کرد،  سه کنج دیوارِ سنگری که به خاک­ریز پشت داده­بود، کز کرد. رسول کوله­اش را برداشت و به سوی او رفت. قطرات اشک روی چهره­­ی بسیجی در جوی باریکی پایین می­سریدند. با هر نفس بینی­اش را بالا می­کشید و با سرآستین لباسش آب بینی­ آمیخته به اشکش را پاک می­کرد.

رسول کنارش نشست. «نگاه کن، آبروی هرچی بسیجی بود بردی، اینه بسیجی بی­ترمز؟»

بسیجی همچنان نفسش به شماره­ افتاده­بود و هق هق می­کرد.

«حالا انگار چی شده؟ خوب ننداخت که ننداخت. به جهنم. خودم ازت می­ندازم.»

لرزش شانه­های بسیجی ایستاد و اشک روی چهره­اش ماسید.

«باورنمی­کنی ها؟ بیا ببین. فکر کردی دروغ می­گم.»

رسول کوله­اش را باز کرد و دوربین عکاسی­اش را بیرون آورد. بسیجی پوز خندی زد. نگاهش به روبه­رو خیره شد. گفت: «دیگه نمی­خوام. عکسو می­خوام چی­کار؟»

رسول با دوربینِ در دستش ور می­رفت. «بگو اسمت چیه تا بگم عکسو می­خوای چی­کار؟»

دوربین را جلو چهره­­اش رو به بسیجی نگه داشت. کلید شاتر را زد و نور، لحظه­ای روی اشکِ­ حلقه­ شده در چشم بسیجی درخشید.

«اسمم عباسه. ننداز. نمی­خوام.»

«عکس رو می­فرستی برای خونواده­ات، وقتی جنگ تموم شه، یه یادگاری از جنگ داری.»

عباس سرش را پایین انداخت و گفت: «من خونواده ندارم.»

رسول دوربین را که جلو چشمش نگه داشته­بود، پایین آورد و پرسید: «چی شدن؟ به رحمت خدا رفتن؟»

«نمی­دونم. من... من بچه پرورشگاهی­اَم. منو سر راه گذاشته بودن.»

لابه­لای کاغذهای تا شده دست کشید و کاغذ زردرنگی را برداشت. تای آن را باز کرد. آدرس مقر را روی کاغذ نوشته­بود. زیر آن امضاء کرده­بود عباس.

کاغذ را دوباره تا زد. آن را پاره کرد و به آب سپرد. کاغذ دیگری برداشت، آن را هم پاره کرد و به آب داد. پاره کرد و به آب داد. خورشید غروب می­کرد و انتهایِ آسمانِ تاریک روشن، سرخ شده­بود.

بیدار که شد کسی در مقر نبود. همه رفته­بودند. همه­ی سنگرها را نگاه کرد. دو رزمنده برای نگهبانی و هدایت نیروهایِ در راه، آن­جا مانده­بودند. آن­ها را در محوطه پشت سنگرها دید. به آن دو نزدیک شد و گفت:

«من چه جوری برگردم عقب.»

«باید صبر کنی. شاید شانست بگیره و یکی بیاد.»

رسول با صدای سوت خیز رفت روی زمین. گلوله­ چند متر آن­طرف­تر منفجر شد و گرد و خاک و تکه­های سرب را در هوا پخش کرد.  گلوله­ی بعدی و گلوله­ی بعدی. دو رزمنده گوش­هایشان را گرفته بودند. روی پاها نشسته و در هیاهوی انفجارها فریاد می­زدند تا صدای هم را بشنوند.

«دیر بیدار شدن. جای خالی بچه­ها رو می­زنن.»

«بی­پدر چه می­زنه­ها!»

وجب به وجب گلوله­ای به زمین می­خورد و منفجر می­شد. سینه خیز به سوی آن­دو رفت که پشت تل کوچکی از خاک سر خمانده­بودند.

«من کجا پناه بگیرم. الان تکه پاره می­شم.»

رزمنده به سنگری در آن نزدیکی اشاره کرد. «برو او­ن­تو. اگه از جنازه نمی­ترسی.»

«چی؟»

«داشتیم می­رفتیم خاک­شون کنیم. برو تو...»

همراه با شنیدن سوت خیز زد و خودش را داخل سنگر انداخت. بوی بدی بینی­اش را پر کرد. نور فندک می­لرزید و صدای انفجارها دم به دم شنیده­می­شد. غبار حاصل از انفجارها که خوابید، کوله­اش را برداشت و پیاده زد به راه. روی صندلی جیپ که نشست، راننده چهره­اش را درهم کشید و بینی­اش را گرفت.

«چرا پارتی بازی می­کنی مؤمن. از ما هم بنداز.»

صدای رزمنده­ای بود که به آن دو نزدیک می­شد. بقیه هم آمدند. رسول لنز دوربین را تنظیم کرد. رو به دوربین ایستادند. کنار هم، دو نفری، تکی، نشسته، ایستاده، دسته جمعی و رسول کلید شاتر را می­زد.

«کِی میاری عکسا رو؟»

رسول سرش را از روی دوربین بلندکرد. «چی؟»

«ما صبح داریم می­ریم جلو. شاید شهید شدیم. زخمی شدیم. عکسا چی می­شه؟»

رسول دوربین را نگاه کرد. «آدرستون رو بنویسید. پست می­کنم در خونه­هاتون. این­جوری خوبه؟»

پاره­های کاغذ به آب نرسیده سوار باد دورتر می­رفتند و در آب می­افتادند. دوربینش را از کوله بیرون آورد. بغضی سنگین راه گلویش را بسته­بود. درِ پشت دوربین را باز کرد و جای خالی فیلم را با انگشتش پر کرد.

 


فاطمه دهقان نیری

تحت تاثیر کتاب "دا" نوشته: سیده اعظم حسینی بر اساس خاطرات"سیده زهرا حسینی"

بیست­ویک روز از سی­ویک روز

 

وقتی صحبت به ادبیات داستانی و خاطره دفاع مقدس کشیده می­شود، صداها رنگ خاصی به خود می­گیرد. آمارها و اعداد و ارقام نقش می­بندد و در تریبون­ها ردیف می­شود. تیراژهای بالا، رقم­های بالای نشر ولی از خوانندگان این آثار کسی ارقامی به دست نمی­دهد. کتاب­ها یا در انبار اداره­جات و شرکت­های دولتی خاک می­خورند یا در قفسه­های کتاب­خانه­ها بدون خواننده می­مانند و یا قشر خاصی می­خوانند. البته این در مورد بقیه آثار، در زمینه­های مختلف هم صدق می­کند و در ادبیات جنگ بیشتر.

بپذیریم یا نپذیرم ما اثر درخوری در ادبیات جنگ نداریم، الا تعدادی محدود که به شمار انگشتان دست هم نمی­رسد. بنابراین خواننده­ی داستان جنگ و خاطره جنگ هم نداریم، جز آنان­که، دستی بر این واقعه بزرگ داشته یا دارند.

کتاب­های تدوین شده بر اساس خاطرات رزمندگان و یا فرماندهان را که برای خواندن باز می­کنی، یا با نثری در هم و شلخته روبه رو می­شوی و یا شعارپردازی در آن موج می­زند. گاهی هم بی ­طرفانه نوشته نشده و نویسنده مغرضانه اندیشه­ی سیاسی­اش را به شکل بدی در متن تنیده که سوهان روح خواننده می­شود. داستان­ها هم از این قاعده مستثناء نیستند. کشش لازم را ندارند. نثر پخته نیست، اثر شعاری و دور از واقع پردازی در داستان است.

جسارت نمی­کنم. می­دانم در شرایط قرار گرفتن و نوشتن یعنی چه. اثر وقتی کوششی است و نه جوششی، لاجرم کاری ساخته و پرداخته می­شود که به دل نمی­نشیند. در این قحطی کتابِ درخورِ تأمل، «دا» نوشته: سیده اعظم حسینی، بر اساس خاطرات سیده زهرا حسینی، کتابی قابل تعمق است.

در ابتدا می­توان به عنوان مرجع به «دا» مراجعه کرد و روزهای آغازین جنگ و دفاع سرسختانه مردم را به وضوح در این کتاب دید. روایتی زنانه و بی­طرفانه از هجوم دشمنی که برنامه ریزی کرده، تدارک دیده، مجهز به ادوات و وفور مهمات جنگی است و دفاع مردم، با آن­چه در دسترس­شان است. بدون آن­که منتظر سازماندهی و دستور گرفتن از کسی باشند و یا از ریختن خون­شان بترسند.

پرداخت دقیق به جزئیات از نگاه ریزبینانه یک زن خواننده را در جریان وقایع با خود همراه می­کند.  این­که بعد از سال­ها، ریز به ریز خاطرات بی نهایت تلخ را مرور کنی، به خاطر بیاوری و روایت کنی، مطمئناً بسیار سخت بوده­ و خانم زهرا حسینی به خوبی از عهده این مهم برآمده­است.

«دا» با روایتی بی­طرفانه و واقع­بینانه روایت شده و خواننده می­پذیرد آنچه را که راوی با کلمات ساده و روان نگاشته­است. راوی نظامی نبوده، مرد نبوده، مجبور نبوده بماند و مقاومت کند؛ خود خواسته، مانده و حالا هرآن­چه را که دیده و شنیده و عمل کرده، بر صفحه کتاب جاری ساخته تا خواننده هم بداند بر او چه گذشته و خود قضاوت کند.

«دا» اندیشه­ی سیاسی یا ایدئولوژی خاصی را به خورد خواننده نمی­دهد. شعار نمی­دهد. جبهه­گیری نمی­کند. فقط و فقط روایت می­کند.

روایت از ابتدای ازدواج پدر و مادر خانم سیده زهرا حسینی آغاز می­شود و در ادامه به واقعه بزرگ جنگ و مقاومت مردم می­رسد و در نهایت در سکون کم­رنگی تمام می­شود. بیش از هفتاد درصد این کتابِ حجیم به بیست و یک روز آغاز جنگ می­پردازد که راوی خود در صحنه بوده­است. مابقی کتاب پرداختی روی محل اسکنان جنگ­زده­ها و بقیه ماوقع دارد.

«دا» برای نویسنده­ای که می­خواهد از جنگ بنویسد، محققی که می­خواهد تحقیق کند و برای هر کس که بخواهد از جنگ و مقاومت بداند، پر از فضاهای ساخته شده و بکر است که با نثری روان و یکدست در ذهن به راحتی نقش می­بندد. از حجم زیاد آن نترسید، کتاب را به دست بگیرید، چند صفحه که بخوانید خود در جریان تلاطم روایت واقعه غرق می­شوید.

بارها شنیده­ایم و خوانده­ایم و دیده­ایم این جمله را که: «ما با دست خالی سی­ویک روز مقاومت کردیم». کسانی که درک درستی از این جمله ندارند، یا می­خواهند معنای این جمله را حس کنند، «دا» به روشنی و وضوح کامل نشان می­دهد که بیست و چند روز از این مقاومت سی­ویک روزه با دست خالی یعنی چه.

 

 

 


فاطمه دهقان نیری

همه خواب بودند

 

زمانی بود که هفته ای یک یا دو داستان می نوشتم و با خود شیفتگی آن را در جمع های داستان خوانی می خواندم. پیش نمی آمد که برای داستان خوانی در محفلی باشم و داستان جدید به همراه نداشته باشم. دوستی گفت:

_ در ماه یک داستان بنویس، ولی خوب بنویس

حالاهر دو سه ماه یک داستان می نویسم، ولی آن هم یک داستان خوب نیست.

بازنویسی داستان "همه" را بخوانید، شاید بازهم نوشتمش، آنقدر که داستان خوبی بشود.

 

 

همه خواب بودند

 

حاجی­جوادِ کَل مَندلی مُرده بود.  همه­ی هفت دخترش با شوهر و بچه­هایشان آمده­بودند خانه­ی بی­بی، احمد تنها پسرش هم آمده­بود. جمع شده­بودند در اتاق مهمان خانه و صحبت می­کردند.

حاجی پنج شنبه صبح مُرد. صبر کردند تا یک دخترش از مشهد و دیگری از قم و تنها پسرش از تهران بیایند و بعد دفنش کردند. شنبه نزدیک اذان مغرب به خاک سپرده شد و همه با سلام و صلوات به خانه­ی بی­بی برگشتند. پارچه نوشته­های مشکی، روی دیوارهای خانه در باد می­لرزیدند. حیاط کوچک خانه­ پر بود از زن و مرد و بچه­، که لباس مشکی تنشان بود و هر کس کاری انجام می­داد. اتاق مهمان خانه و بقیه اتاق­ها از آدم پر بود. دوست و آشنا و همسایه و فامیلِ دور، همه آمده­بودند برای عرض تسلیت به بی­بی و بچه­هایش.

مراسم سوم روز دوشنبه در تنها مسجد ده برگزار شد. روی قبر حاجی پارچه­ی مشکی و قالیچه پهن کرده­بودند. دیس­های خرما و حلوا و سوروک روی قالیچه بود. جمعیتِ گرد آمده دور قبر، برای روح حاجی فاتحه خواندند و خیرات کردند و خوردند و به خانه برگشتند. آفتاب که سر دیوارهای کاه گلی افتاد، آب و جارو و شستن ظرف­ها هم تمام شد. غریبه­ها رفتند و فامیل  جمع شدند در اتاق مهمان خانه و صدای صحبت بین نوه­ها بالا رفت و کم­کم بین صحبت­­ها خنده­ای هم شنیده می­شد. بی­بی وسط حیاط راه می­رفت و لبه­ی چادر کُدری روی سرش خاک کف حیاط را جارو می­کرد. دست به زانو هیکل سنگینش را از پله­ها بالا کشید و میان درگاه اتاق ایستاد. تارهای سفید مویش از لبه­ی چارقد مشکی رنگ باخته­اش بیرون زده­بود. گفت:

«خجالت نمی­کشین، هنوز کفنش خشک نشده صدای خنده­تون خونه رو برداشته.»

کمی آن­طرف­تر نشست و به در تکیه داد. دخترهای حاجی زانوی غم بغل گرفتند. نوه­ها و نتیجه­ها هم سکوت کردند و هر کدام به کُنجی خزیدند.

ربابه سومین دختر حاجی با اشاره­ی شوهرش از جا بلند شد. وسایلش را جمع کرد. همراه با چهار دختر و پسر سه ساله­اش روی صندلی­های پیکان نشستند تا به خانه­شان بروند. بی­بی بدرغه­شان کرد و رو به دامادش گفت:

«این دو سه شب همه­اش خواب پرت و پوچ دیدم. دل به خواب نده. کاش تا شب هفت می­موندین.»

دامادش گفت: «تا شب هفت برمی­گردیم.»

درهای اتومبیل به روی دل نگرانیِ بی­بی بسته شد. چرخ­های عقب اتومبیل که از سنگینی روی کف خاکی کوچه خوابیده بود، حرکت کرد و اتومبیل در گرد و غبار گم شد.

 

مهمان­ها رختخواب­ها را پهن کردند و خوابیدند. بی­بی با دختر بزرگش نرگس _ که خانه­اش در همان نزدیکی بود _ در اتاقِ کنار مطبخ خوابید. نیمه­های شب بود که بی­بی روی صحن حیاط راه می­رفت و استغفرالله می­گفت. صدای قدم­هایش همه را بیدار کرد. او حاجی را در خواب دیده­بود. بی­بی گفت:

«حاجی تو حیاط خونه راه می­رفت. ازش پرسیدم؛ مگه تو نمردی! پس این­جا چه می­کنی؟ جواب داد: هفت روز به من وقت دادن.»

همه بد خواب شده­بودند. غرغر کنان به رختخواب برگشتند و بی­بی تسبیح به دست سر سجاده نشست. صبح زود که صدای زنگ تلفن بلند شد، بی­بی هنوز دل نگران بود و ذکر می­گفت.

نرگس، گوشی در دستش بود که غش کرد. زن­ها دورش حلقه زده­بودند. سیلی به صورتش می­زدند تا بهوش بیاید. خبر با جیغ و فریاد در خانه پیچید و ناله­ی بی­بی بلند شد. اتومبیل در راه بازگشت به شهر تصادف کرده­بود. این­طور که می­گفتند، دو سه بار دور خودش چرخیده و از سراشیبی کنار جاده پایین رفته­بود. پسر کوچک ربابه از شیشه اتومبیل پرت شده­بود بیرون و مُرده­ بود. بقیه هم زخمی و در بیمارستان بودند.

مَردها در میان گریه و زاریِ زن­ها _ که دوباره داغشان تازه­ شده­بود _ سوار اتومبیل شدند؛ به شهر رفتند تا ببینند که چه شده است. بی­بی در حلقه دختر و نوه­هایش که دور او نشسته­بودند، از حال رفت. زن­ها کنارش نشسته­بودند و با لبه­ی چارقد بادش می­زدند.

چارقدش دور صورتش چرخیده بود و سنجاق زیر گلویش رفته بود، کنار چین­های روی گونه­اش. مو­های خیس از نم اشک و عرق روی پوست چروکیده­ی چهره­اش چسبیده بود. رنگ به رو نداشت. پلک باز کرد. قاشق در لیوان آب قند در دست یکی­از زن­ها می­چرخید. اطرافش را خلوت کردند. بی­بی کمی آرام گرفت. زن­ها پچ پچ می­کردند. نرگس لابه­لای گریه گفت:

«بی­چاره بی­بی، چه قدر دیشب جِز جِز زد. بهش بَرات شده بود، اتفاق بدی می­اُفته.»

بی­بی ناله ­زد: «هِی گفتم شنبه خوب نیست مُرده خاک کنن. کسی به خَرجِش نرفت. گوش نکردن. حالا حاجی تا سه تا رو نَبَره نمی­میره. اون زنده­اس. دیشب تو همین حیاط راه می­رفت.»

بی­بی جیغی کشید و دوباره از حال رفت. سنجاق روسری­اش را باز کردند. شانه­هایش را مالیدند تا فک قفل شده­اش باز شد و آرام نفس کشید. نزدیک ظهر خبر رسید که از سرنشینان اتومبیل کسی در بیمارستان نمانده­است. زخم­هایشان سطحی بوده، از بیمارستان مرخص شده و به خانه رفته­بودند، جز همان نوه­ی ربابه، که مُرده­­بود.

همه، وسایلشان را جمع کردند و رفتند شهر تا بچه را دفن کنند. بی­بی نرفت و در خانه ماند. گفت:

«برم چه­کار؟ گفتم نرید. گفتم بمونید تا شب هفت. انگار سیم زر تو خونه­شون خاک کردن. برم دهن کجی دامادشو ببینم.»

نرگس هم ماند تا مواظب او باشد و مهمان­ها را پذیرایی کند.

زن­های همسایه با شنیدن خبر، دوباره در خانه­ی بی­بی جمع شده­بودند. بی­بی لابه­لای گریه خواب­هایش را تعریف می­کرد. ­گفت:

«حرف گوش نکردن. انقد لفتش دادن که شد غروب شنبه. حالا باید بشینم منتظر باشم ببینم سومیش کیه؟»

هرکس چیزی می­گفت. بالاخره نرگس با چشم­های قرمز و ورم کرده، کنار گوشی تلفن نشست و شماره­ای را که یکی از زن­های همسایه هجی می­کرد، گرفت.

معبّر، خوب به صحبت­های نرگس گوش کرد و گفت:

«با توجه به خواب­هایی که مادرتان دیده  و اتفاقاتی که افتاده، باید قربانی کنید. گفتید مرحوم هشت وارث دارد، یک گوسفند قربانی کنید. باهم شریک باشید. گوشت آن را بدهید خلق­الله و استخوان آن را دفن کنید. نزدیک قبر تازه درگذشته.»

نرگس گوشی را گذاشت. رو به بی­بی، هر چه معبّر گفته­بود باز گو کرد. زن­ها می­شنیدند. گاهی لب می­گزیدند و گاهی سر تکان می­دادند. نرگس از جا بلند شد و گفت:

«گوسفند که کُشتیم. دو تا به جای یکی، هم جلوی جنازه و هم شبِ سومِ حاجی.»

بی­بی تسبیح می­انداخت.­ گفت: «اگه معبّر گفته گوسفند بکُشید، باید بکُشیم. دیگه قلم رو خواب گشته، تقدیره، یه بلایی سر بچه­هام می­آد.»

نرگس در اتاق نبود تا بشنود. رفته بود به مطبخ، ناهار را آماده کند. تلفنِ خانه­ی ربابه را کسی جواب نمی­داد. گوشی را بر نمی­داشتند. بی­بی می­گفت: «شاید همه رفتن سر خاک، پی کفن و دفن بچه.»

الله­اکبر اذان مغرب، صدای زنگ تلفن در خانه پیچید. احمد تنها پسرِ حاجی، بی­هوش در بیمارستان بستری بود. صدای کُلُفت یکی از دامادهای حاجی پشت گوشی در گوش نرگس پیچید:

«بالای قبر ایستاده­بود تا دفن کردن بچه رو ببینه. سنگ ­لحدُ که گذاشتن، حالش بد شد و افتاد زمین. هرکار کردیم بهوش نیومد. آخرش بُردیمش بیمارستان. هنوز هم بی­هوشه.»

بی­بی چهارزانو زده­بود، با کف دست می­زد روی پایش و مویه می­کرد. لابه­لای گریه­هایش می­گفت: «دیدی گفتم. گفتم گوش کنین. گفتم قربونی کنین. حرف که نمی­فهمین.»

نرگس، بی­بی را دل­داری می­داد. «حالا که هنوز طوری نشده. شوکه شده، همین. شوخی که نیست. دائیشه، بچه خواهرشُ تو قبر گذاشتن.»

بی­بی اما ول کن نبود. «نه شماها چشم وادارتون نمی­شه. باید یه بلایی سر بچه­های خودت بیاد، تا بفهمی؟! پاشو، پاشو زنگ بزن به این معبّر. خودم می­خوام باهاش حرف بزنم.»

معبّر وقتی شنید هنوز قربانی نکرده­اند حاضر به حرف زدن نبود. تماس را قطع کرد. نرگس بی­بی را آرام کرد و گفت:

«ما که نگفتیم گوسفند نمی­کشیم. همه رفتن شهر، بذار برگردن. باید شریک باشیم. خود معبّر گفت شریک باشین.»

دوباره شماره گرفت و گوشی را به دست بی­بی داد. معبّر گفت: «اگر قرار است وقت مرا بگیرید و به آن­چه می­گویم عمل نکنید، به سلامت. مزاحم نشوید.»

بی­بی گفت: «هرچه بگین گوش می­کنیم. منتظریم همه بیان، شریکی گوسفند بخرن و بکُشن.»

بی­بی خواب­هایش را بی­کم و زیاد، برای معبّر تعریف کرد. یکی یکی و با تاریخ شب و ساعتی که خواب دیده­بود. گفت که شب سوم حاجی، نوه­اش مرده و تنها پسرش احمد هم بی­هوش روی تخت بیمارستان افتاده. معبّر گفت:

« هر چه زودتر گوسفندی قربانی کنید، ولی باید به غیر از آن، یک خروس سیاه بگیرید و سر ببُرید. آن را غسل دهید و کفن کنید. مانند یک میّت. کنار قبر تازه درگذشته و رو به قبله دفن کنید تا پسرتان جان سالم به در ببرد.»

بی­بی گوشی را که گذاشت به حیاط آمد. از جیب لایِ درزِ پیراهنش چند اسکناس بیرون آورد و رو به حسین، پسر نرگس گفت:

«حسین! این پول. میری یه خروس سیاه هرجا که شده پیدا می­کنی میاری.»

حسین جلوی بی­بی ایستاده­بود. گفت:

«بی­بی! این وقت شب خروس سیاه کجا پیدا کنم؟! مرغا دیگه جا رفتن. شبه.»

«کَل مُراد یکی داشت برو سراغش، باید پیدا کنی. دست خالی بر نمی­گردی.»

حسین پا روی موتور گرداند، سوار شد و هندل زد. با موتور روشن از در حیاط بیرون رفت. ساعتی بعد با خروسی بسته روی ترک موتور برگشت. خروس سیاه را سر بریدند. غسل دادند و لای کفن پیچیدند. بی­بی ایستاده­بود و نظارت می­کرد تا کار درست انجام شود. حسین خروس را برداشت و رفت.

مهمان­هایی که به شهر رفته­بودند، برگشتند. همه در اتاق مهمان خانه دور هم جمع شدند. خبر آوردند که احمد بهوش آمده­، اما هنوز در بیمارستان بود. قرار شد گوسفند را قربانی کنند و با گوشتش برای مهمان­ها غذا تهیه کنند و استخوانش را طبق گفته­ی معبّر دفن کنند.

همه خوابیدند ولی بی­بی چشم به در داشت تا حسین بیاید. نرگس هم کنارش روی پله نشسته­بود. دو ساعت از نیمه شب گذشته­بود که حسین از قبرستان برگشت. گفت:

«طبق دستور خواب نما، دفنش کردم. رو به قبله و نزدیک قبر حاجی.»

نرگس گفت: «من نمی­فهمم چرا نباید می­دادیم به یه بدبخت بخوره.»

حسین ­گفت: «زنگ بزنید به معبّر، بگید سمت چپ قبر حاجی خاکش کردیم.»

بی­بی نگاهش کرد. حسین لبخند زد و گفت: «اگه خواست بره در بیاره، بدونه کجاست، وقتش تلف نشه.»

بی­بی­گفت: «مرده که شنبه خاک بره، تا سه تا رو نبره روحش سرگردونه.»

نرگس ­گفت: «اینا همه­اش حرفه.»

بی­بی گفت: «نه، حرف نیس. خروس رو دفن کردن به خیر گذشت، وگرنه احمد بچه­ی جوونم، دق می­کرد.»

صبح روز بعد، صدای بع­بع گوسفندِ قربانی که در حیاط خانه پیچید، بی­بی آرام شد. پوست­های هندوانه را خُرد کرد و در تشت ریخت و جلوی گوسفند گذاشت.

گوسفند را قربانی کردند. با گوشتش غذا درست کردند و شب به مهمان­ها شام دادند. حسین سر ظرف­های کثیف نشسته­بود و استخوان­ها را از میان نرمه­های نان و برنج جدا می­کرد.

شب بی­بی و نرگس روی پله منتظر حسین نشسته­بودند. ساعت دو صبح بود که از قبرستان برگشت. کنار حیاط موتور را روی جک سوار کرد و گونی خالی را کناری انداخت. زیر نور لامپ ایستاد و آستین پیراهنش را بالا زد. به زخمِ روی ساعد دستش نگاه می­کرد. بی­بی پیش آمد و گفت:

«باز تو با موتور بی­احتیاطی کردی؟»

حسین گفت: «نزدیک بود سومیش من باشم بی­بی.»

نرگس قوطی بِتادین را از روی رَف برداشت و به آن­ها نزدیک شد. بی­بی به داخل اتاق ­رفت تا پارچه تمیز بیاورد. نرگس دست حسین را گرفت و او را کنار باغچه نشاند. بتادین را روی زخم ساعد حسین ریخت. گفت:

«من نمی­فهمم، دفن کردن استخون قربونی دیگه چه صیغه­ای بود؟ بی­بی اختیارشُ داده دست این مرتیکه­ی فال گیرِ بی­سواد.»

حسین گفت: «اگه موضوع خاک کردنه، چرا خروسُ با گوشتش دفن کنیم ولی گوسفندُ نه؟ من می­گم یارو پیش خودش گفته شاید یه کم از گوشت گوسفند گیر خودش بیاد.»

بی­بی پشت سرشان ایستاده­بود. گفت: «همه چی رو به مسخره نگیر پسر.»

نرگس سر بلند کرد و بی­بی را دید. گفت:

«مسخره چیه بی­بی؟! ساعت یک نصفه شب بچه رو می­فرستین قبرستون استخون خاک کنه. تو تاریکی­ می­خوره زمین، می­گید بی­احتیاطی کرده. این مرتیکه فال گیر همه رو مچل کرده. سینی سینی گوشت و غذا هم می­فرستین در خونش.»

بی­بی به سمت مطبخ رفت و در تاریکی میان درگاه گم شد. حسین به اتاق رفت تا بخوابد. همه با صدای کش­کش دمپایی­های بی­بی بیدار شدند. بی­بی خواب حاجی را دیده­بود. گفت:

«همون خواب و دوباره دیدم. تو حیاط خونه راه می­رفت. بهش گفتم؛ این­جا چه می­کنی؟ مگه تو نمردی! گفت: هفت روز به من وقت دادن.»

همه بد خواب شده­بودند. غرغر کنان به رختخواب برگشتند. همه خواب بودند. بی­بی تسبیح به دست وارد اتاقِ کنار مطبخ شد. روی سجاده­اش ایستاد. نفس عمیقی کشید و به زمین افتاد.

 

 

 

 


فاطمه دهقان نیری