مهاجر


صبح جمعه با مخاطبان کودک

گاهی هرچه قدر بخواهی دندان روی جگر بگذاری و چیزی نگویی، نمی­شود.

صبح جمعه بود. قرار نبود جایی برویم. مهمان هم نداشتیم. تلویزیون را روشن کردم. برنامه­ از جمعه تا جمعه­ از شبکه دو در حال پخش بود. عمو قناد را همه­ی بچه­های دیروز و امروز می­شناسند. بخشی از برنامه سال­های گذشته را به تماشا گذاشتند. برنامه از مدرسه تا مدرسه. خیلی برایم جالب بود. در گذشته هم این برنامه جمعه­ها و روزهای تعطیل پخش می­شد. حالا چرا از مدرسه تا مدرسه تبدیل شده به از جمعه تا جمعه نمی­دانم. با تفاوت معنایی این دو اسمس و تبعات روانشناسی آن درگیر شدم و چراها ریخت توی سرم.

بعد از یک کارتون کوتاه، تصویر عمو قناد نشان داده شد. این بخش از برنامه مختص حضور والدین بود. طبق صحبت­های عموقناد قرار بود راجع به شغلی صحبت شود. او روپوش سفید پوشیده بود، پیشبند سفید بسته بود و کلاه سفید هم سرش گذاشته بود. یک پوشه سبز یا برگه­ی سبز هم دستش بود. سمت چپ تصویر، مادران و خواهران همه پوشیده در چادر مشکی نشسته بودند. عموقناد هم پوشیده در آن لباس­های یک دست سفید آمد جلوی خواهران ایستاد. خداوکیلی این صحنه شما را یاد چه شغلی می­اندازد.

قبل از این که سطور بعدی را بخوانید شغل­­هایی را که حدس زده­اید را در ذهن داشته باشید. حقیقتش من فکر کردم این صحنه آرایی باید راجع به قصالخانه و مراحل تدفین باشد. با توجه به این که برنامه مختص بچه­ها بود منتظر بودم ببینم عمو قناد به جای کلمه مرده شور، چه کلمه­ای را استفاده می­کند. اما در کمال تعجب دیدم عمو قناد قرار است راجع به شغل قنادی و شیرینی­پزی صحبت کند. بعد با خودم گفتم آیا تمام مشاغل ما لباس مخصوص و مشخصی برای خودشان دارند. طبیعی بود که ممکن است نانوا، آشپز، قناد، فروشنده­ی مواد غذایی، پرسنل یک اغذیه فروشی و خیلی مشاغل دیگر این لباس را داشته باشند. اما چرا من به یاد مرده شور خانه افتادم.

از برنامه­ای که سال­هاست پخش می­شود، مخاطبانش کودکان زیر هفت سال هستند، بعید بود. سرم سوت کشید و تلویزیون را مثل هر جمعه و هر روز هفته خاموش کردم. چون همه­ی برنامه­ها به همین شکل بُعد روانشناختی را رها کرده و فقط به پر کردن زمان پخش برنامه­های بی مخاطب می­پردازند. خیلی که هنر داشته باشند سیاست پشت آن خوابیده است. در حالی که حتی آن سیاست هم بدون شناخت از روان انسان­ها گاهی تأثیر معکوس می­گذرد.

بگذریم از کتاب­های درسی و غلط­های فاحش نگارشی یا تصاویر و مطالبی که بی دقت انتخاب شده­اند، بگذریم از آموزش­های غلط در مهد کودک­ها، گاهی رفتار نادرست مربی­های آموزشی، گاهی و اغلب مدیریت­های غلط و غیره و غیره و غیره ....


فاطمه دهقان نیری

تآلیف

 

 

سرداران سوله

خاطرات پزشکان از هشت سال دفاع مقدس

فاطمه دهقان نیری


فاطمه دهقان نیری

آدرس جدید

سلام

زین پس در این آدرس می نویسم.

سقف را بخوانید:

http://durnaha.blogfa.com/

 


فاطمه دهقان نیری

عکس یادگاری

 

رسول نزدیک پل ورودی شهر از جیپ پایین پرید و کناری ایستاد. جیپ غبار را به هوا بلندکرد و به راهش ادامه داد. آمبولانس­ها با  بدنه­های سوراخ سوراخ، شیشه­های شکسته، گِل­اَندود روی پل در رفت و آمد بودند. آژیرشان، کشدار و بی­وقفه شنیده می­شد. کامیون­ها گاهی همراه با صدای سرود آهنگران _که از بلندگوی نسب شده بالای کابین راننده­ پخش می­شد - و گاه لق­لق کنان، نیرو و مهمات و آذوقه حمل می­کردند. مابین­شان گاهی هم جیپ نظامی، حامل فرماندهان از روی پل می­گذشت.

نسیمی سبک هُرم گرما را روی هیکل به خاک نشسته­اش جابه­جا کرد و بوی گند جنازه بینی­اش را انباشت. بوی تجزیه شدن خون و گوشت انسان. فندک را که روشن کرد جنازه­ها را دید. دوتا بودند، یکی دمر و دیگری طاق باز، باد کرده بودند. از چشم آن­یکی که طاق باز افتاده­بود، کرم بیرون می­آمد. دست و پایش را جمع کرد تا از سنگر بیرون بزند. گلوله­ی خمپاره­ جلو در سنگر منفجر شد. گرد و خاک داخل سنگر را پر کرد. لحظه­ای بعد انفجار دیگری سنگر را لرزاند. تنش را به سمت جنازه­ها کشید. صدای انفجار گلوله­ها لحظه­ای قطع نمی­شد. هرلحظه خودش را بیشتر به زیر جنازه­ها فرو می­برد. گوشش نمی­شنید و چشمش نمی­دید. انفجارها تنش را می­لرزاند. لحظه­ای سنگر آرام گرفت. چشم باز کرد. گرد و غبار داخل سنگر معلق بود. سکوت اطرافش را در خود گرفته­بود. تنش را از زیر جنازه­ها و از لابه­لای سنگ و خاک بیرون کشید. بوی جنازه می­آمد، از تنش دستش و سرش.

سراشیبی را به سمت رودخانه پایین رفت. هیاهوی رفت آمد آمبولانس­ها در گوشش کمتر شد. رودخانه در حاشیه شهر پرتلاطم می­رفت.

لباس­هایش را از تن کند. کنار رود انداخت و تن به آب داد. دیگر جز صدای غلتیدن آب چیزی نمی­شنید. بوی جنازه­ها لابه­لای قطرات آب محو شد. غوطه خورد و رفت جلوتر و پایین­تر و برگشت سر جایش. تن از آب بیرون کشید. کنار رود کوله­اش را باز کرد. کاغذ­های تا شده را داخل کوله دید.

عرق روی گونه­ی عکاس می­سُرید و در ته ریش چانه­اش گُم می­شد. سربازی دست روی شانه­­ی او گذاشت. «چرا کِنِس بازی درمیاری. فیلم که مال تو نیس. بنداز دیگه. می­دونی خونواده­هامون چه قدر خوشحال   می­شن؟»

عکاس دوربینش را درکیف گذاشت و زیپ آن را کشید. نگاه چشمان ریز و تو رفته­اش را به چهره سرباز دیگری که روبه رویش ایستاده­بود و حرف می­زد، دوخت. سرباز شانه به موی پرپشت مشکی­اش می­کشید و تار­های آن را به پشت گوشش هدایت می­کرد. «بنداز دیگه بابا! خیال می­کنه نوبرشو آورده.»

در کوله­اش را بست. بسیجی 15_16 ساله­ای شانه­اش را کشید و هیکل چاق عکاس روی پاهایش روبه او چرخید. «من عکسُ برا خودم می­خوام. می­خوام بزنم به دیوار سنگر. بنداز دیگه.»

«من می­خوام بفرستم برا ننه­ام. بیا علی، بیا با هم بندازیم. حتماً ننه­ام به ننه­ات نشون می­ده. بیا باهم بندازیم.»

دو سرباز دست روی شانه­ی هم انداخته و لبخند را روی چهره­شان نگه داشته­بودند. بسیجی به آن­ها مات مانده­بود.

عکاس، دوربین را در کوله جا داد و گفت: «چندبار بگم نمی­تونم. من اومدم فقط از فرمانده­تون عکس بندازم. انداختم. می­گم بچه­های دیگه که میان ازتون بندازن.»

رسول کناری ایستاده­بود و آن­ها را نگاه می­کرد. کوله­اش را در چنگ فشرد. دندانش به هم ساییده شد و انگشتان دست دیگرش را محکم مشت کرد.

آفتاب پوست پشتش را سوزاند. لباسش را از ته کوله بیرون کشید. کاغذهای تا شده از کوله بیرون ریختند. لباسش را پوشید. کنار کاغذ­ها نشست.

عکاس گفت: «باید برم یه مقر دیگه عکس بگیرم. یه حلقه فیلم بیشتر ندارم. میان... دوستام میان ازتون عکس می­ندازن.»

دست تکان داد و رفت. هر کدام به سویی رفتند. بسیجی از سنگرها فاصله گرفت و زیر نگاه رسول که او را دنبال می­کرد،  سه کنج دیوارِ سنگری که به خاک­ریز پشت داده­بود، کز کرد. رسول کوله­اش را برداشت و به سوی او رفت. قطرات اشک روی چهره­­ی بسیجی در جوی باریکی پایین می­سریدند. با هر نفس بینی­اش را بالا می­کشید و با سرآستین لباسش آب بینی­ آمیخته به اشکش را پاک می­کرد.

رسول کنارش نشست. «نگاه کن، آبروی هرچی بسیجی بود بردی، اینه بسیجی بی­ترمز؟»

بسیجی همچنان نفسش به شماره­ افتاده­بود و هق هق می­کرد.

«حالا انگار چی شده؟ خوب ننداخت که ننداخت. به جهنم. خودم ازت می­ندازم.»

لرزش شانه­های بسیجی ایستاد و اشک روی چهره­اش ماسید.

«باورنمی­کنی ها؟ بیا ببین. فکر کردی دروغ می­گم.»

رسول کوله­اش را باز کرد و دوربین عکاسی­اش را بیرون آورد. بسیجی پوز خندی زد. نگاهش به روبه­رو خیره شد. گفت: «دیگه نمی­خوام. عکسو می­خوام چی­کار؟»

رسول با دوربینِ در دستش ور می­رفت. «بگو اسمت چیه تا بگم عکسو می­خوای چی­کار؟»

دوربین را جلو چهره­­اش رو به بسیجی نگه داشت. کلید شاتر را زد و نور، لحظه­ای روی اشکِ­ حلقه­ شده در چشم بسیجی درخشید.

«اسمم عباسه. ننداز. نمی­خوام.»

«عکس رو می­فرستی برای خونواده­ات، وقتی جنگ تموم شه، یه یادگاری از جنگ داری.»

عباس سرش را پایین انداخت و گفت: «من خونواده ندارم.»

رسول دوربین را که جلو چشمش نگه داشته­بود، پایین آورد و پرسید: «چی شدن؟ به رحمت خدا رفتن؟»

«نمی­دونم. من... من بچه پرورشگاهی­اَم. منو سر راه گذاشته بودن.»

لابه­لای کاغذهای تا شده دست کشید و کاغذ زردرنگی را برداشت. تای آن را باز کرد. آدرس مقر را روی کاغذ نوشته­بود. زیر آن امضاء کرده­بود عباس.

کاغذ را دوباره تا زد. آن را پاره کرد و به آب سپرد. کاغذ دیگری برداشت، آن را هم پاره کرد و به آب داد. پاره کرد و به آب داد. خورشید غروب می­کرد و انتهایِ آسمانِ تاریک روشن، سرخ شده­بود.

بیدار که شد کسی در مقر نبود. همه رفته­بودند. همه­ی سنگرها را نگاه کرد. دو رزمنده برای نگهبانی و هدایت نیروهایِ در راه، آن­جا مانده­بودند. آن­ها را در محوطه پشت سنگرها دید. به آن دو نزدیک شد و گفت:

«من چه جوری برگردم عقب.»

«باید صبر کنی. شاید شانست بگیره و یکی بیاد.»

رسول با صدای سوت خیز رفت روی زمین. گلوله­ چند متر آن­طرف­تر منفجر شد و گرد و خاک و تکه­های سرب را در هوا پخش کرد.  گلوله­ی بعدی و گلوله­ی بعدی. دو رزمنده گوش­هایشان را گرفته بودند. روی پاها نشسته و در هیاهوی انفجارها فریاد می­زدند تا صدای هم را بشنوند.

«دیر بیدار شدن. جای خالی بچه­ها رو می­زنن.»

«بی­پدر چه می­زنه­ها!»

وجب به وجب گلوله­ای به زمین می­خورد و منفجر می­شد. سینه خیز به سوی آن­دو رفت که پشت تل کوچکی از خاک سر خمانده­بودند.

«من کجا پناه بگیرم. الان تکه پاره می­شم.»

رزمنده به سنگری در آن نزدیکی اشاره کرد. «برو او­ن­تو. اگه از جنازه نمی­ترسی.»

«چی؟»

«داشتیم می­رفتیم خاک­شون کنیم. برو تو...»

همراه با شنیدن سوت خیز زد و خودش را داخل سنگر انداخت. بوی بدی بینی­اش را پر کرد. نور فندک می­لرزید و صدای انفجارها دم به دم شنیده­می­شد. غبار حاصل از انفجارها که خوابید، کوله­اش را برداشت و پیاده زد به راه. روی صندلی جیپ که نشست، راننده چهره­اش را درهم کشید و بینی­اش را گرفت.

«چرا پارتی بازی می­کنی مؤمن. از ما هم بنداز.»

صدای رزمنده­ای بود که به آن دو نزدیک می­شد. بقیه هم آمدند. رسول لنز دوربین را تنظیم کرد. رو به دوربین ایستادند. کنار هم، دو نفری، تکی، نشسته، ایستاده، دسته جمعی و رسول کلید شاتر را می­زد.

«کِی میاری عکسا رو؟»

رسول سرش را از روی دوربین بلندکرد. «چی؟»

«ما صبح داریم می­ریم جلو. شاید شهید شدیم. زخمی شدیم. عکسا چی می­شه؟»

رسول دوربین را نگاه کرد. «آدرستون رو بنویسید. پست می­کنم در خونه­هاتون. این­جوری خوبه؟»

پاره­های کاغذ به آب نرسیده سوار باد دورتر می­رفتند و در آب می­افتادند. دوربینش را از کوله بیرون آورد. بغضی سنگین راه گلویش را بسته­بود. درِ پشت دوربین را باز کرد و جای خالی فیلم را با انگشتش پر کرد.

 


فاطمه دهقان نیری

تحت تاثیر کتاب "دا" نوشته: سیده اعظم حسینی بر اساس خاطرات"سیده زهرا حسینی"

بیست­ویک روز از سی­ویک روز

 

وقتی صحبت به ادبیات داستانی و خاطره دفاع مقدس کشیده می­شود، صداها رنگ خاصی به خود می­گیرد. آمارها و اعداد و ارقام نقش می­بندد و در تریبون­ها ردیف می­شود. تیراژهای بالا، رقم­های بالای نشر ولی از خوانندگان این آثار کسی ارقامی به دست نمی­دهد. کتاب­ها یا در انبار اداره­جات و شرکت­های دولتی خاک می­خورند یا در قفسه­های کتاب­خانه­ها بدون خواننده می­مانند و یا قشر خاصی می­خوانند. البته این در مورد بقیه آثار، در زمینه­های مختلف هم صدق می­کند و در ادبیات جنگ بیشتر.

بپذیریم یا نپذیرم ما اثر درخوری در ادبیات جنگ نداریم، الا تعدادی محدود که به شمار انگشتان دست هم نمی­رسد. بنابراین خواننده­ی داستان جنگ و خاطره جنگ هم نداریم، جز آنان­که، دستی بر این واقعه بزرگ داشته یا دارند.

کتاب­های تدوین شده بر اساس خاطرات رزمندگان و یا فرماندهان را که برای خواندن باز می­کنی، یا با نثری در هم و شلخته روبه رو می­شوی و یا شعارپردازی در آن موج می­زند. گاهی هم بی ­طرفانه نوشته نشده و نویسنده مغرضانه اندیشه­ی سیاسی­اش را به شکل بدی در متن تنیده که سوهان روح خواننده می­شود. داستان­ها هم از این قاعده مستثناء نیستند. کشش لازم را ندارند. نثر پخته نیست، اثر شعاری و دور از واقع پردازی در داستان است.

جسارت نمی­کنم. می­دانم در شرایط قرار گرفتن و نوشتن یعنی چه. اثر وقتی کوششی است و نه جوششی، لاجرم کاری ساخته و پرداخته می­شود که به دل نمی­نشیند. در این قحطی کتابِ درخورِ تأمل، «دا» نوشته: سیده اعظم حسینی، بر اساس خاطرات سیده زهرا حسینی، کتابی قابل تعمق است.

در ابتدا می­توان به عنوان مرجع به «دا» مراجعه کرد و روزهای آغازین جنگ و دفاع سرسختانه مردم را به وضوح در این کتاب دید. روایتی زنانه و بی­طرفانه از هجوم دشمنی که برنامه ریزی کرده، تدارک دیده، مجهز به ادوات و وفور مهمات جنگی است و دفاع مردم، با آن­چه در دسترس­شان است. بدون آن­که منتظر سازماندهی و دستور گرفتن از کسی باشند و یا از ریختن خون­شان بترسند.

پرداخت دقیق به جزئیات از نگاه ریزبینانه یک زن خواننده را در جریان وقایع با خود همراه می­کند.  این­که بعد از سال­ها، ریز به ریز خاطرات بی نهایت تلخ را مرور کنی، به خاطر بیاوری و روایت کنی، مطمئناً بسیار سخت بوده­ و خانم زهرا حسینی به خوبی از عهده این مهم برآمده­است.

«دا» با روایتی بی­طرفانه و واقع­بینانه روایت شده و خواننده می­پذیرد آنچه را که راوی با کلمات ساده و روان نگاشته­است. راوی نظامی نبوده، مرد نبوده، مجبور نبوده بماند و مقاومت کند؛ خود خواسته، مانده و حالا هرآن­چه را که دیده و شنیده و عمل کرده، بر صفحه کتاب جاری ساخته تا خواننده هم بداند بر او چه گذشته و خود قضاوت کند.

«دا» اندیشه­ی سیاسی یا ایدئولوژی خاصی را به خورد خواننده نمی­دهد. شعار نمی­دهد. جبهه­گیری نمی­کند. فقط و فقط روایت می­کند.

روایت از ابتدای ازدواج پدر و مادر خانم سیده زهرا حسینی آغاز می­شود و در ادامه به واقعه بزرگ جنگ و مقاومت مردم می­رسد و در نهایت در سکون کم­رنگی تمام می­شود. بیش از هفتاد درصد این کتابِ حجیم به بیست و یک روز آغاز جنگ می­پردازد که راوی خود در صحنه بوده­است. مابقی کتاب پرداختی روی محل اسکنان جنگ­زده­ها و بقیه ماوقع دارد.

«دا» برای نویسنده­ای که می­خواهد از جنگ بنویسد، محققی که می­خواهد تحقیق کند و برای هر کس که بخواهد از جنگ و مقاومت بداند، پر از فضاهای ساخته شده و بکر است که با نثری روان و یکدست در ذهن به راحتی نقش می­بندد. از حجم زیاد آن نترسید، کتاب را به دست بگیرید، چند صفحه که بخوانید خود در جریان تلاطم روایت واقعه غرق می­شوید.

بارها شنیده­ایم و خوانده­ایم و دیده­ایم این جمله را که: «ما با دست خالی سی­ویک روز مقاومت کردیم». کسانی که درک درستی از این جمله ندارند، یا می­خواهند معنای این جمله را حس کنند، «دا» به روشنی و وضوح کامل نشان می­دهد که بیست و چند روز از این مقاومت سی­ویک روزه با دست خالی یعنی چه.

 

 

 


فاطمه دهقان نیری